محمدحسين ناصر الشريعه

235

تاريخ قم ( فارسى )

و بگو اين حسن مسلم « 1 » را كه اين زمين شريفى است و خداى تعالى اين زمين را از زمين‌هاى ديگر برگزيده است و شريف كرده ، تو با زمين خود گرفتى و دو پسر جوان خداى تعالى از تو باز ستد و تو متنبه نشدى ، و اگرنه چنين كنى آزار وى به تو رسد ، آنچه تو آگاه نباشى . حسن مثله گفت يا سيدى و مولاى ! مرا در اين نشانى بايد كه جماعت سخن بىنشان و حجت نشنوند و قول مرا مصدق ندارند . گفت : « انا سنعلم هناك علامة » ما اين‌جا علامتى بگذاريم تا تصديق قول تو باشد . تو برو و رسالت ما بگذار و به نزديك سيد ابو الحسن رو و بگو تا برخيزد و بيايد و آن مرد را حاضر كند و انتفاع چند ساله كه گرفته است از او طلب كند و بستاند و به ديگران دهد تا بناى مسجد بنهند و باقى وجوه از رهق به ناحيه اردهال كه ملك ماست بياورد و مسجد را تمام كند . يك نيمه رهق را وقف كرديم بر اين مسجد كه هر ساله وجوه آن را بياورند و صرف عمارت مسجد بكنند . مردم را بگو تا رغبت بكنند بدين موضع و عزيز دارند و چهار ركعت نماز اين‌جا بگزارند ، دو ركعت نماز تحيت ، در هر ركعتى يك بار الحمد و هفت بار قل هو اللّه احد و تسبيح و ركوع و سجود هفت بار بگويند ، و دو ركعت نماز امام صاحب الزمان عليه السّلام بگزارند ، بر اين نسق : چون فاتحه خواند به اياك نعبد و اياك نستعين رسد صد بار بگويد و بعد از آن فاتحه را تا آخر بخواند . و در ركعت دوم نيز همين طريق بگزارد و تسبيح و ركوع و سجود هفت‌بار بگويد ، و چون نماز تمام كرده باشد تهليل بگويد و تسبيح فاطمه زهرا عليها السّلام بخواند ، و چون از تسبيح فارغ شود سر به سجده نهد و صد بار صلوات بر پيغمبر و آلش فرستد . و اين نقل از لفظ مبارك امام عليه السّلام است « فمن صليها فكانما صلى فى البيت العتيق » ، يعنى هركه اين دو ركعت نماز بگزارد همچنين باشد كه دو ركعت نماز در كعبه گذارده باشد » . حسن مثله جمكرانى گفت كه من چون اين سخن بشنيدم گفتم با خويشتن كه گويا اين موضعى است كه تو مىپندارى « انما هذا المسجد للامام صاحب الزمان عليه السّلام » ، و اشارت بدان جوان كردم كه در چهار بالش نشسته بود . پس آن جوان به من اشارت كرد كه برو من بيامدم ، چون پاره راه بيامدم ديگرباره مرا بازخواندند و گفتند بزى در گلهء جعفر كاشانى راعىست « 2 »

--> ( 1 ) - [ در اين‌جا و سه سطر بعد در كتاب « مسلم » است ، ولى « مثله » است كه بايد « مسلم » تصحيف آن باشد يا به عكس . ] ( 2 ) - راعى - چوپان ( د )